از تو با تو شکوه کردم نازنینم درد دلهامو نوشتم
شب سحر شد من هنوزم قصه دل از تمام لحظه های سرنوشتم...می نو شتم...می نوشتم
من تو را بر برگ گل ها مي نوشتم
من تو را بر موج دريا مي نوشتم
من تو را با اين نفس ها عاشقونه
بر دل غمگين و تنهام مينوشتم
دونه دونه نامه هامو پاره کردی
تو منو از شهر خود آواره کردی
بعد من هرگز نگفتي او کجا رفت
از کسی هرگز نپرسيدی چرا رفت
رفتم وديگر زمن نامي نبردي
دل به عشق ديگري بي من سپردي
بي تو من با عالمی بيگانه بودم
هر چه بودم عاشقی ديوانه بودم
بعد من باهرکه بي من مي نشيني
آرزو دارم گل شادی نچيني
تا که هستي روي خوشبختي نبيني
...روي خوشبختي نبيني